فروشگاه اینترنتی  کتاب الکترونیکی  دانش ارزانی

فروشگاه اینترنتی کتاب الکترونیکی دانش ارزانی

شما هم اکنون عضو 200 هزار بازدید کننده سایت فروشگاهی دانش ارزانی هستید و همچنین میتوانید عضو 550 مشتری با رضایت کامل فروشگاه اینترنتی دانش ارزانی باشید. چنانچه کتب مورد نظر خود را در سایت پیدا نکردید نگران نباشید ، کتب شما در بانک کتاب ما موجود هست ولی به دلیل بالا بودن تعداد کتاب ها هنوز داخل سایت قرار نگرفته ، جهت تهیه کتاب با ما تماس بگیرید. فروشگاه کتاب های الکترونیکی در صورت سوال یا مشکل در خرید با شماره موبایل 09921717516 تماس بگیرید و یا از طریق واتساپ یا تلگرام به شماره 09164520312 پیام بدهید درخواستهای شما در صورت نیاز از طریق واتساپ و تلگرام ارسال می گردد پشتیبانی آنلاین 24ساعته

نظرسنجی سایت

آمار سایت

اشتراک در خبرنامه

جهت عضویت در خبرنامه لطفا ایمیل خود را ثبت نمائید

Captcha

آمار بازدید

  • بازدید امروز : 23
  • بازدید دیروز : 422
  • بازدید کل : 265795

مشخصات و قیمت و خرید و دانلود کتاب افسانه اثر فریده نجفی pdf


مشخصات و قیمت و خرید و دانلود کتاب افسانه اثر فریده نجفی pdf

مشخصات و قیمت و خرید و دانلود کتاب افسانه اثر فریده نجفی pdf

 

 تعداد صفحات:229

حجم فایل : 3.47

 

توضیحات:

شروع كتاب، پایانى است بر یك آغاز، و خواننده در ادامه داستان كه قلم زیباى نویسنده بر جذابیت آن افزوده، خود را یكى از نزدیكترین افراد به افسانه مى‏بیند: با او همدردى مى‏كند و در شادى‏هایش شریك می‌شود. از طپش قلب او ملتهب شده و در مسیر زندگى‏اش جارى می‌گردد. هدف نویسنده علاوه بر احساس زیبائى و لذتِ خوانندگان از مطالعه این كتاب، رسیدن به یك تجربه است. تجربه‏اى از عشق و واقعیت‏هاى آن در طى مسیرى به نام زندگى. و به یقین آنان كه از كتاب انتظارى فراتر از سرگرمىِ تنها دارند، از شنیدن افسانه‏اى بنام «افسانه» لذت خواهند برد.

 

 

ملاقات با ایشان از طریق انتشارات طرف قراردادشان میسر شد. طبق قرار و سر ساعت براى دیدار به منزل ایشان رفتیم و بانویى خوشرو و باوقار در را به روى ما گشود. پس از تعارفات معمول و پذیرایى گرمى که مختص بانوان ایرانى است، به گفتگو نشستیم. وسایل خانه در نگاه اول نشانگر علاقه خاص صاحبخانه به اشیاء آنتیک و عتیقه بود. خانم نجفى زن خوشرو و خونگرمى است. چندان راحت به سؤالات پاسخ نمى‏‌داد و تودار مى‏‌نمود و در همان ابتداى سخن به این نکته اشاره کرد که بعضى چیزها در زندگى گفتنى است و بعضى چیزها ناگفتنى.
خانم نجفى متولد اردیبهشت ماه سال 1334 در شهر همدان و فرزند چهارم از پنج فرزند خانواده‏اى مرفه است. خانه دوران کودکى‏‌اش خانه‏‌اى بزرگ بود. پدرش مردى خشک و با دیسیپلین و در عوض، مادرش زنى مهربان بود که محبت‌هایش رفتار خشک پدر را جبران مى‏‌کرد. در واقع آن قدر مادر مهربان بود که آنها نمى‏‌توانستند محبت پدر را ببینند. او مى‏‌گوید: «بعدها خیلى مسائل پیش آمد که فهمیدم چقدر پدرم درست مى‏‌گفت، ولى آن زمان محبت و مهربانى مادر چنان ما را تحت تأثیر قرار مى‏‌داد که حقیقت را درک نمى‏‌کردیم». تا دیپلم در همدان تحصیل کرد و در رشته پرستارى نیروى هوایى پذیرفته شد. پس از مصاحبه براى شرکت در کلاس‏‌ها باید به تهران مى‏‌آمد. در آن زمان به علت اینکه خواهران بزرگترش ازدواج کرده بودند، ارتباط بسیار نزدیک و دلبستگى شدیدى بین او و مادرش پدید آمده بود. به هنگام سفر، مادرش تب کرد و او را نسبت به تصمیمش دو دل ساخت، اما مصمم بودن پدر، باعث شد که نتواند از شرکت در کلاس‏‌ها سر باز زند و در نهایت به تهران آمد و وارد دانشکده پرستارى نیروى هوایى شد. به جهت برقرارى ارتباط بهتر با امریکائى‏‌ها و انگلیسى‏‌هاى شاغل در آنجا، به طور مرتب بعدازظهرها زبان انگلیسى مى‏‌خواندند و معلمان و مدرسان همه انگلیسى بودند. در ابتدا، این دوران بسیار سخت گذشت، چون دلتنگى مادر سبب مى‏‌شد که در تعطیلات آخر هفته حتى شبانه به زادگاهش برود و دیگر اینکه مقررات سخت دانشکده، که طبق قوانین ارتش اداره مى‏‌شد، شاید براى دخترى که در یک خانواده مرفه بزرگ شده بود. دشوار مى‏‌نمود. به تدریج آشنایى با هم اتاقى‏‌ها و بوجود آمدن صمیمیت بیشتر باعث شد که این دوران به صورت خاطره‏اى شیرین براى او درآید. دوستان هم اتاقى او دخترانى از تهران و شیراز بودند که ارتباطشان با هم تا به امروز ادامه دارد. در آن زمان ارتباط صمیمى و خواهر برادرانه‏‌اى بین دانشجویان پسر و دختر که به نسبت یک به سه در دانشگاه پذیرفته شده بودند، بوجود آمد. خانم نجفى مى‏‌گوید: «اگر در آن زمان نگرانى خانواده را نداشتم، شاید خیلى بیشتر به من خوش مى‏‌گذشت». این وابستگى خانوادگى امروز هم با اوست و همان حالت‏‌ها را نسبت به دخترش دارد.
در همان دوران با همسرش آشنا شد و این آشنایى به ازدواج انجامید. یکسال در رشته تحصیلى‏‌اش به کار پرداخت اما بعد از تولد فرزندش استعفا داد و خانه‏ نشین شد. از بچگى به مطالعه و خواندن چنان علاقه داشت که حتى کاغذ دور سبزى را هم مى‏‌خواند تا ببیند در آن چه نوشته شده است. در این زمان به سبب خانه نشستن و دورى از خانواده، تنها سرگرمى‏‌اش مطالعه بود. ارتباط بسیار نزدیکى با همسرش دارد در تمام فعالیت‌ها، از جمله مطالعه، با یکدیگر همراه و همگام هستند. خانم نجفى دو فرزند دارد یک دختر و یک پسر. دخترش آمار و ریاضى مى‏‌خواند و پسرش مهندس مکانیک است. هر دو پیانو مى‏‌نوازند و دخترش علاوه بر آن گیتار هم مى‏‌زند.
به شعر بسیار علاقه دارد و در دوران دانشجویى شعر نو مى‏‌گفت، تا حدى که یک آقاى آهنگساز که در نیروى هوایى فیزیوتراپ بود به او پیشنهاد سرودن ترانه داد تا خودش برایش آهنگ بسازد، ولى بعد از ازدواج کم‌کم این حس کمرنگ شد.
او مى‏‌گوید: «من خیلى براى همسرم خاطره تعریف مى‏‌کردم تا اینکه حدود ده سال پیش او به من گفت خاطرات را خیلى خوب بیان مى‏‌کنم، آنها را بنویسم، چون تصور مى‏‌کند خواندنش براى مردم جالب باشد».
و این شد که خانم نجفى شروع به نوشتن داستان‌هاى کوتاه براى بعضى جراید، از جمله کیهان نمود و چون مورد استقبال و تشویق قرار گرفت به سمت نوشتن رمان کشیده شد. نوشتن براى او جنبه شغل را ندارد، یعنى با وجودى که خیلى به آن علاقه دارد، بنا به گفته خودش زمانى به آن مى‏‌پردازد که تمام وظایف خانوادگى‏‌اش را به خوبى انجام داده باشد. او به حرف زدن با دخترش خیلى علاقه‏‌مند است و زمان بسیار زیادى را صرف صحبت کردن با او یا پسرش مى‏‌کند و به همراهى با شوهرش هم خیلى اهمیت مى‏‌دهد. بنابراین زمانى مى‏‌نویسد که هم یک سوژه خوب و مناسب و مفید داشته باشد و هم چیزى را از خانواده کم نگذاشته باشد. به طور کلى نوشتن براى او بیشتر جنبه سرگرمى دارد.
در نوشتن به شخصیت‏‌پردازى خیلى اهمیت مى‏‌دهد و دوست دارد شخصیت‏‌ها را از لحاظ روان‌شناسى خوب بپردازد، مثلا هیچ‏گاه یک نامادرى را در نوشته‏‌ها و داستان‌هایش بد نشان نمى‏‌دهد زیرا مى‏‌خواهد نشان دهد که یک نامادرى مى‏‌تواند آن قدر خوب باشد که حتى جاى مادر را هم بگیرد. در کتاب آخرش «چشم‏‌هاى سرگردان»، او احساس مى‏‌کند خود سانسور است و نمى‏‌خواهد رفتارى را در داستان بیاورد که خداى ناکرده براى جوان‏‌ها بدآموزى داشته باشد و علت این امر را در این مى‏‌داند که در سن سى و هفت، هشت سالگى شروع به نوشتن کرده است. او مى‏‌گوید دوست ندارد جوانان از نوشته‏‌هایش رفتار غلط و نادرست بیاموزند. هر چند در میان خوانندگان آثارش آقایان هفتاد ساله هم هستند. چون هم در فضاى قدیم نوشته است و هم در فضاى امروزى، این است که در سنین مختلف و از طبقات متفاوت خواننده دارد. در مجموع دلش مى‏‌خواهد هیچ گاه از نوشته‏‌هایش برداشت غلط نشود.
داستان «دختر مهاجر» برداشتى از زندگى عموى همسرش است که خارج از کشور تحصیل مى‏‌کرده و با دخترى ارمنى ازدواج مى‏‌کند، البته در بیان حوادث کمى غلو شده و به همین جهت هم از خانواده همسرش عذرخواهى کرده است ولى علت این کار در این بوده که داستان نیاز به شاخ و برگ داشته، به خصوص در بیان مشاجره و اختلاف‏‌ها، در داستان واقعى، این جریان به خودکشى عموى همسرش و پسرش منتهى شد ولى خانم نجفى چون دوست نداشته خودکشى را به عنوان یک راه حل معرفى کند، مبادا که جوانان از آن برداشت نادرستى بکنند، آن را تغییر داد و علت این کار را در همان خود سانسورى مى‏‌داند. مى‏گوید: «شاید چون خودم مادر هستم، دوست ندارم تأثیر منفى در افکار جوانان بگذارم».


معرفی دیگر:
با شهر زادگاهش شروع مى‏‌کند و از عشق به آن سخن مى‏گوید:
در دومین ماه سال، در شهر همدان که عاشقانه دوستش دارم قدم به عرصه‏‌ى پرآشوب و غریب زندگى گذاشتم. بهار جادوئى، تابستان‌هاى سرسبز و پرخاطره و زمستان‌هاى سرد و برفى کودکى، در کنار خانواده‏اى هفت نفره با آرامشى نسبى گذشت.
امروز اگر در کلامش با مخاطبان خود ارتباط برقرار مى‏‌کند، دلیلى از همان سال‌هاى کودکى دارد.
عشق بى‌حد به کتاب، بازى‏‌هاى کودکانه‏‌ام را تحت تأثیر قرار مى‏‌داد. کتاب‌هاى قصه را در فضاى خالى وسط باغچه‏‌هاى بزرگ خانه که با انبوهى از شاخ و برگ درختان و علف‌هاى خودرو مستور بود، مى‏‌خواندم و در دنیاى خیالى و پر رمز و راز آنها غرق مى‏‌گشتم. اولین کتاب محبوبم شاهزاده خانم و کوتوله‏‌هایش بود که به من پر پرواز یک شاهزاده خانم را در قصرى باشکوه مى‏‌داد.
و هنوز هم از آن خوانندگان مستمر و حرفه‏‌اىِ کتاب است.
بهترین و جذاب‏ترین سرگرمى من در کنار شعر و موسیقى، همواره خواندن کتاب بوده است. کتاب از هر نوع و با هر سبک.
دوران نوجوانى و جوانى‏‌اش را مانند بسیارى از دختران هم سال خود در عصیان، اضطراب و التهاب‏‌هاى مخصوص این دوران گذراند.
بهترین دوست و غم‌خوارم مادر بود که پس از تعطیلى و خوردن زنگ مدرسه، براى خالى کردن درددل‏‌هاى انباشته در آن روز، بى‏‌قرار خود را به او مى‏‌رساندم. و بزرگ‌ترین غم آن ایام جدایى از او و کوچ به تهران براى ادامه‏‌ى تحصیل بود.
او به تهران مى‏‌آید در دانشکده پرستارى مشغول تحصیل مى‏‌شود و این دوران را همراه با دختران هم سن و سال و پرشور در خوابگاه، از جذابیت‏‌هاى خاصى مى‏‌داند که ذهن جستجوگر و ماجراجوى او را ارضاء مى‏‌کرد.
در همین دوران عشق به سراغم آمد و با مردى که توانسته بود جاى خالى محبت‏‌هاى از دست رفته را برایم پر کند ازدواج کردم. ثمره‏‌ى این عشق دختر و پسرى هستند که اکنون روزگار جوانى را طى مى‏‌کنند و زندگى و بقاىِ هستى خود را به وجود آنها بسته مى‏‌دانم.
کار نوشتن را با سرودن شعر آغاز کرد و همسرش را بزرگترین مشوق خود در ورود و ادامه راه نویسندگى مى‏‌داند.
با وجود مشغله‏‌هاى روزانه، گاهى از نیمه‏‌هاى شب تا سپیده‏‌دمان را به نوشتن مى‏‌پرداختم. امروز یک نوشته بدونِ خواننده را ورق‌پاره‏‌اى بیش نمى‏‌دانم و قدردان محبت‏‌هاى تمامى خوانندگان کتاب‌هایم هستم.
و در پایان باز هم بر ارتباط با مخاطب خود صحه مى‏‌گذارد و رسالت خود را برقرارى این ارتباط و انجام کارى درخور ایشان مى‏‌داند.
اولین کارش «داغ گناه» بود و پس از آن «افسانه» ـ اولین اثرش در نشر شادان ـ اوج موفقیت در جذب مخاطب را براى او ارمغان آورد. سپس این راه را با کارهاى دیگرى چون «دختر مهاجر»، «بربال باد» و «ویرانه‏‌هاى هوس» ادامه داد. مخاطبین او در هر کار سوژه‏‌اى نو را که نگاهى تازه به آنها مى‏‌بخشد مى‏‌بینند و دنبال مى‏‌کنند. و امروز منتظر «چشم‌هاى سرگردان» از او خواهیم بود.

فهرست آثار:
داغ گناه
افسانه
دختر مهاجر
بر بال باد
ویرانه های هوس
چشم های سرگردان
این یاداشت ها را برای تو می نویسم
هرگز عاشق نشو مسیحا!
قرارمان چهارشنبه ساعت چهار

«در به روى پاشنه چرخید و پریماه وارد اطاق شد. هیجان زده به نظر مى‏‌رسید: «سلام آقاى نظرى. براى اولین بار، دیدم که در حیاط شما باز است. این را به فال نیک مى‏‌گیرم. این روزها درهاى بسته یکى‌یکى دارد به رویم باز مى‏‌شود. نمى‏‌دانید چقدر خوشحالم»

 

معرفی رمان افسانه از فریده نجفی(مشیری) با فرمت pdf

رمان افسانه از فریده نجفی

نام رمان :رمان افسانه

به قلم :فریده نجفی

حجم رمان : ۳.۴۷ مگابایت پی دی اف 

 

تعداد صفحات 229

 

خلاصه ی از داستان رمان:

پدرو مادر افسانه از هم جدا شده اند و هر دو از دواج کرده اند . مادرش زنی است که بعد از جداشدنش از پدر افسانه چندین بار دیگر ازدواج کرده است . محبوبی همسر فعلی که مردی هوس باز است خواهر زاده ای به اسم کامبیز دارد که مادر افسانه اصرار دارد افسانه با او ازدواج کند . افسانه به او پاسخ مثبت میدهد و با هم نامزد میشوند اما ….

 

صفحه ی اول رمان:

پشته پشته ابر سیاه، شهر را در تیرگی و خاموشی فرو میبرد.هوا سرد بود و زمینها گل الود و لغزنده. سوز سردی از شکاف باریک درها به درون میخزید.افسانهٔ شال پشمی را بر دوش انداخت و به کنار پنجره رفت.هنوز تک تکی دانه های باران به شیشه میخورد.همانجا ایستاد و نگاه را به منظرهَ حزن الود آنسوی پنجره سپرد. برج خاکستری کیلیسا در پس پردهٔ غلیظی از مآهعا، خوابهای آشفتهٔ دوران کودکی را به یادش می آورد. سر را به شیشه سرد و یخزده چسباند.دلش بیقرار بود.نامه را در دست فشرد :« باید امروز پستش کنم!» اندریا را دید که چون همیشه، آرام و سبکبال در جهت محوطه حیاط پشتی خانه پیش می آید.فرزند خردسال خود را در آغو ش کشید و ب**و*سهای بر بناگوش نرمش زد : « ارس جان، الان خاله اندریا میرسد. تو چند لحظه پیش او بمان تا مامان سر خیابان برود و برگردد!»
طفل، آرام از آغو شش بیرون خزید و مشغول بازی با خرس کوکی خود شد. خیابان خیس و خالی از تردد بود.نگاهی به دو طرف انداخت و در جهت شمال به راه افتاد. هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که اتوموبیلی با سرعت به سویش شتاب گرفت. وحشتزده راه خود را به سوی اپارتمانهای بیمارستانی کج کرد.اتومبیل، آب گل الود را به اطراف میپاشید و به طرف او میآمد. شروع به فریاد کشیدن کرد. جیمی نگهبان خانه های بیمارستانی، با شنیدن فریادی متوحش و صدای سایش لاستیک اتومبیل بر آسفالت، از کیوسک خود بیرون جهید.افسانه را دید که در اثر تصادم با اتومبیل روی آسفالت افتاده و اتوموبیلی را که با سرعت از آنجا دور می شد. هراسان خود را بالای سر او رساند و دقایقی بعد پیکر بیهوش و مسدوم افسانه را، بر روی برانکارد به طرف بیمارستان می بردند.
آسیب جدی بود، مصدوم در اثر اصابت سرش با لبه جدول خیابان،ضربه مغزی شده و پزشکان بخش اورژانس، بالای سرش جمع شده بودند. پلیس در حال شنیدن اظهارات نگهبان پیر بود « مطمئن هستم این تصادف اتفاقی نبود. در چند روز اخیر، اتومبیل مزبور را کنار خانه های بیمارستانی میدیدم. مشکوک بودن آنرا به همکارم نیز گوشزد کردم ولی او حرفم را جدی نگرفت.»
مامور پلیس به سوی سرپرستار رفت:« میخواهم از شما اطلاعاتی در مورد این زن بگیرم. تا چه حد او را می شناختید؟» پیرزن شانه بالا انداخت:« هیچ چیز در مورد او نمیدانم. تنها این را میدانم که خارجی است و مدتی است در این بیمارستان مشغول به کار بوده. بهتر است در مورد او از بخش اداری بیمارستان سوال کنید. شاید در آنجا بتوانند کمک بیشتری به شما بکننند.»
آقای جونز، مدیر قسمت اداری، با شنیدن اظهارات پلیس، چشمها را روی هم فشرد: « اه زن بیچاره! اینروزها شدیدا وحشت زده به نظر میرسید. چند روز پیش به اتاقم آمد و در مورد هم اتاقی جدید خود سوال کرد. معلوم بود از تنها بودن هراس دارد.»و در حالی که پرونده افسانه را بررسی میکرد، گفت:« معرف او ادارهٔ اتباع بیگانه است. تلفن یا آدرسی از بستگان احتمالی او در پرونده نیست. تنها کمکی که میتونم بکنم اینست که هم اتاقی سابق او را به شما معرفی کنم. او دختری ایرانی است و در این بیمارستان مشغول به کار است. تصور میکنم بتوانید در مورد افسانه از او کمک بگیرید.»
زن جوان افسرده و گریان در اتاق پرستاری نشسته بود. پرستار دیگر دلداریش میداد: اینقدر نگران نباش فلورانس!هنوز که پزشکان نظر قطعی نداده اند. زن جوان، با سر انگشت، اشک از چهرهٔ گرفت : ولی اینطور که من دیدم،افسانه وضعیت خوبی ندارد.بیچاره فرزندش، خدا به او رحم کنم. راستی در مورد کودکش چه میدانید؟ آیا به هنگام تصادف بچه هم همراهش بوده است ...

 

برای خرید کتاب افسانه در زیر اقدام کنید

 

مشخصات و قیمت و خرید و دانلود کتاب افسانه اثر فریده نجفی pdf


مبلغ قابل پرداخت 5,000 تومان

توجه: پس از خرید فایل، لینک دانلود بصورت خودکار در اختیار شما قرار می گیرد و همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال می شود. درصورت وجود مشکل می توانید از بخش تماس با ما ی همین فروشگاه اطلاع رسانی نمایید.

Captcha
پشتیبانی خرید

برای مشاهده ضمانت خرید روی آن کلیک نمایید

  انتشار : ۱۶ دی ۱۳۹۷               تعداد بازدید : 51

دیدگاه های کاربران (0)

استان فارس شیراز میدان پاسارگاد

چنانچه کتاب مورد نظر خود را در سایت پیدا نکردید نگران نباشید ، کتاب شما در بانک کتاب ما موجود هست ولی به دلیل بالا بودن تعداد کتاب ها هنوز داخل سایت قرار نگرفته ، جهت تهیه کتاب با ما تماس بگیرید: 09921717516 یا 09164520312

فید خبر خوان    نقشه سایت    تماس با ما